چنان عدوى تو را تنگ گشته كوچهء رزق * كه دانه بازستاند ز مور راهگذر
ز بس كه دارى در بخشش درم تعجيل * زر شكوفه خورد سكّه ، بر فراز شجر
به فرض ، حلم تو گر با هوا درآميزد * ز چار ركن جهان اى خدايگان ديگر
كسى پديد نيايد كه برتواند داشت * اگر حباب برآرد شراب در ساغر
اگر ز عزم تو سرعت به التفات دهند * چنان برآميزد نور و ظُلَم به يكديگر
كه هيچكس نكند امتياز ليل و نهار * اگرچه مهر چو قوسقزح رسد به نظر
و يا چو شعلهء جوّاله كان بود نيمش * نهان ز ديده و آيد به ديدهء نيم دگر
جهان جاه تو ملكى است بس وسيع چنانك * كس ار اراده نمايد كه طى شود يكسر
نخست زيستن نوح بايد و آنگه * به پاى عزم تو بايد شدن طريقْ سپر
هميشه تا نبود مهر در دل معشوق * هميشه تا نكند آه اشكبار اثر
مطيع باد تو را هركه باشدت منظور * به كام باد تو را هركه باشدت دلبر
مباد روز جلال تو را شب اندر پى * شب ملال عدوى تو را مباد سحر
و له فى القصيده
تا بر رخت فتاد مرا در گذار چشم * خون مىرود ز گريهء من از هزار چشم
تا ديدهام رخت ، به دل ناتوان من * چندان ستم رسيد كه شد شرمسار چشم
از منظر شكوفه به بستان كاينات * عالم گشوده بر رخت از شاخسار چشم
تا بر گل رخ و خط سبزت نگه كنند * از صد هزار گل بگشايد بهار چشم
بىاضطراب عشق نيرزد « 1 » به هيچ دل * بىالتفات روى تو نايد به كار چشم
از تير ناز ، مهر فلك را بدوز دل * وز تيغ غمزه صورت چين را برآر چشم
من از توام توقع مهر و وفا نماند * از من تو نيز صبر و تحمّل مدار چشم
چشمم گناهكار و به خون لايق آمده * تا گشته سُرخم از رمد ، اى گلعذار چشم
كردم به روى غير تو از سهو يك نگاه * زين غم كشيد خون دل اندر كنار چشم
رشكىست در دلم كه نخواهم ببينمش * ترسم مرا شود ز نگاهش فگار چشم
هامش
( 1 ) . اصل : نورزد .