گر غنچه پيش آن دهن از خود سخن كند * آيد صبا و خاك رهش در دهن كند
* * *
دگر امشب است آن شب كه ز سوز عشق تا روز * همه شب ز ديده ريزم به كنار ، اشك جانسوز
* * *
پروانهسان گردم از آن هر لحظه بر گرد سرش * كان شمع را جز پيرهن ، نگرفته غيرى در برش
* * *
با وصل تو تا دست در آغوش نكرديم * غمهاى فراق تو فراموش نكرديم
* * *
در شام هجرت دمبدم از ديده در خون گشتهام * كو صبح وصلت تا دمى ز آن ورطه بيرون اوفتم
* * *
ز دردم خون بگريد چون كسى را حال خود گويم * از آن هرگز نخواهم با كسى احوال خود گويم
* * *
نه در ره تو همين پاى بر زمين دارم * به خاك پات كه جان هم در آستين دارم
ز من مپرس كه فخرى بگو چه دين دارى * خراب عشق بتانم نه دل نه دين دارم
* * *
مكن از من حجاب اى آفتاب از خانه بيرون آ * كه من از گريه كردن پيش پاى خود نمىبينم
* * *
دلم كه بىلب و چشم تو خورد و خواب ندارد * به دور لعل تو ميل شراب ناب ندارد