چندانكه غم جان و تنت بايد خورد * چون من ز توام ، غم منت بايد خورد
امروز غمم نمىخورى مىترسم * فردا غم غمنخوردنت بايد خورد
و له فى تاريخ
ز اقبال ، ابو القاسم پاكيزه سرشت * ايوانى ساخت همچو ايوان بهشت
منشىِّ طبيعت از پى تاريخش : * « ايوان گرك يراق كاشان » « 1 » بنوشت
* * *
جان را حلاوت از لب شكّرفشان توست * شيرينى حيات ابد با دهان توست
گرديدهام سراسر بازار كاينات * جنسى كه خواسته است دلم ، در دكان توست
جان از نشاط در تن من رقص مىكند * گويا كه حرف كشتن من ، بر زبان توست
ز آن دير در كنار من آيى كه هر طرف * چندين هزار دست هوس ، در ميان توست
* * *
اى جام باده خاصيت جان گرفتهاى * گويا تمتّع از لب جانان گرفتهاى
صد بار پشت دست به دندان گرفتهام * در حسرت لبى كه به دندان گرفتهاى
* * *
دگر دل شورشى در تنگناى جسم و جان دارد * كه شور محشر از وى بر زبان صد الامان دارد
دگر رعنا خرامى مىكند جا در دل تنگم * كه در هر گام منّت بر زمين و آسمان دارد
به تهديدى بلاى هجر ، جان مىكاهدم شوخى * كه دل صد حرف امّيد از وصالش بر زبان دارد
* * *
هامش
( 1 ) . به سال 991 ه . ق اشاره دارد .