من كه آيد رشكم از همراهى او سايه را * چون توانم ديد هر دم غير را همراه او
* * *
سخن با من پى رشك رقيب امروز مىگويى * سرت گردم رقيب آخر مرا روزى به كار آيد
* * *
هرگه كه از پيشِ نظر آرام جانم مىرود * بر چرخ هر دم از فغان ، صد كاروانم مىرود
هر لحظه صيدافكن بتى ، بر جسم زارم مىزند * تيرى كه آيد « 1 » بىخبر در استخوانم مىرود
* * *
يا زلال وصل در كام من ناشاد ريز * يا بكش تيغ جفا خون من از بيداد ريز
هست خسرو لايق هجران ، شراب وصل را * اى شكر لب در گلوى تشنهء فرهاد ريز
باده پرزور است و من بىظرف و صحبت مغتنم * ساقيا مى در قدح بر قدر استعداد ريز
* * *
عاشقى كاو به غم افسانه نگردد هرگز * در دل آن گوهر يك دانه نگردد هرگز
با دل خستهء من درد تو اى آفت جان * آشنايىست « 2 » كه بيگانه نگردد هرگز
دست پيمان چه دهى زاهد خودبينى را * كه به گرد سر پيمانه نگردد هرگز
* * *
رقم چون مىكنم حرفى ز روزافزونى حسنش * قلم از بس كه مىنالد در انگشتان نمىگنجد
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : . . . .
( 2 ) . اصل : آشنا نيست .