در نكويى تو چنانى كه شهيدان غمت * طلب وصل تو در روز جزا نيز كنند
* * *
ناصحم مىداد پند و من خموش از فكر يار * ز آن خموشى در گمان ناصح كه پندش كار كرد
* * *
ز من به غير خيالى نمانده است « 1 » هنوز * به خاطرت چو رسم از من احتراز كنى
* * *
تو چنان كن كه من از لطف تو نسبت با خود * همه جا گويم و شرمندهء خويشت سازم
* * *
به محشر گر درآيى با چنين خوبى زليخا را * پشيمان از تمنّاى وصال يوسفى سازى
ز هر عضوت برآيد در مقام عشق آهنگى * ز پيوند تعلّق ، جسم اگر چون نى تهى سازى
و له فى القصيده
افسردگيى « 2 » در نفس خصم تو پيداست * كز دم زدن ، آتش بكشد در دل آهن
و له فى الرباعيّات
اى نفس كنى ره جنون طى تا كى * و اندر قدح نگون كنى مى تا كى
ليلى طلبا ، ليلى تو در بَر توست * بيهوده دَوى به گرد هر حىّ تا كى
* * *
تا در دل من مهر تو مسكن دارد * هر روزهء من هزار دشمن دارد
با آنكه به خاك تيره يكسان گشتم * بدخواه هنوز چشم بر من دارد
* * *
آن به كه به گريه شاد دارم دل خويش * از ناله گشايم گره از مشكل خويش
كز گلشن آرزو نچيدم هرگز * يك گل به مراد دل بىحاصل خويش
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : - و .
( 2 ) . اصل : افسردگى .