رفتى تو و مىكند دلم ياد از تو * يك لحظه نشد دل ز غم آزاد از تو
از ديده برفتى و نرفتى از دل * فرياد از تو هزار فرياد از تو
* * *
اى روح روان ، روح روان بىتو مباد * وى راحت جان ، راحت جان بىتو مباد
جان بىتو مباد يك دم اى جان جهان * اى جان جهان ، جان جهان بىتو مباد
* * *
اى جوهر جان به حقّه لعل تو بند * وى سبزخطان « 1 » به سنبلت حاجتمند
آن راست هزار خستهدل سرگردان * وين راست به هر مو رگِ جانى پيوند
* * *
اى چرخ چنين با دل افگار مكن * جان سوختگان را همه آزار مكن
بردى ز حد اين سفلهنوازى بگذار * زنهار مكن هزار زنهار مكن
* * * و ايضا اشعار رنگين و منظومات پرفكر بسيار دارد و شعر غزل را چنين مىگويد .
غزل
اى گل دگر به اهل وفا تيغ كين مزن * چون « 2 » غنچه رو متاب و گره بر جبين مزن
ز آن ابروان ، كمان جفازه مكن دگر * تير ستيزه بر دل اندوهگين مزن
هر سو متاز ، طرّه پريشان به قصد دل * لشكر مكش ز كفر و بر اصحاب دين مزن
برداشتى سرم كه به فتراك بندىاش * چون برگرفتهاى دگرش بر زمين مزن
اى خواجگى مشو چو مگس پاىبست آز * دست هوس بر آن لب چون انگبين مزن
[ 31 . ] مولانا سمائى
كحال بىمثل و حكيمى بىعديل است و در وادى لعب شطرنج و نرد و اقسام ملاهى ذو فنون ، شطرنج غايبانه بسيار خوب مىبازد چنانچه مىتوان گفت كه غايبانه به جايى
هامش
( 1 ) . اصل : شيرخطان .
( 2 ) . اصل : زين .