بر در هيچ زن جلب نروم * منّت هيچ قلتبان نكشم
* * *
شمع بالين دوش دلسوزى به اين بيمار كرد * سينه را زد چاك و بر من گريهء بسيار كرد
ديده گريان ، سينه بريان ، دل ز تاب غم به جان * الحذر ياران كه عشق او به من اين كار كرد
پردهء ناموس من آخر به رسوايى دريد * خواجگى تر دامنم اين ديدهء خونبار كرد
* * *
به غير از شمع امشب مهربان من كه خواهد شد * كه خواهد سوخت با من ، همزبان من كه خواهد شد ؟
مكن اى شمع از پروانهء خود سركشى امشب * تو گر سر مىكشى آرام جان من كه خواهد شد ؟
نشان تير او گشتند جان و دل نمىدانم * كه قربان نگاهش از كسان من كه خواهد شد ؟
كه خواهد خواجگى از من پيامى برد سوى او * بلا گردان جانش از زبان من كه خواهد شد ؟
* * *
گرچه بازار كسى گرم چو بازار تو نيست * هيچ سودازده چون بنده گرفتار تو نيست
هركه ديدم ز سر زلف تو در دام بلاست * هيچ سرگشته نديدم كه گرفتار تو نيست
كامبخش است لب لعل تو اى راحت جان * لذتى نيست كه در لعل شكربار تو نيست
* * *
نزد خويشان ز فقر و فاقه منال * باش راضى به قدر و قسمت خويش
ز آنكه محنت كشيدهاى مىگفت * منّت خويش به ز منّت خويش
* * *
خواجگى ، روشنى ز خالق جوى * كه چراغى ز خلق نفروزد
چون سراى است نور تيرهدلان * كه ازو عقل ديده مىدوزد