* * *
اى اجل گردن دل قيدكش سلسلهاىست * كه به سعى من و تيغ تو نجاتش نبود
آن رخ ساده مرا رخصت ديدار نداد * آرى آرى زر بىسكه زكاتش نبود
* * *
ساحل ، نصيب كشتى ما نيست اى رفيق * با ناخدا بگوى كه طوفان بلند شد
* * *
گشودن سر طومار دل به مصلحت است * و گرنه هر رقم از وى هزار طومارست
مجال گفتن « أَرِنِي » « 1 » و « لَنْ تَرانِي » « 2 » نيست * درين چمن كه به هر گام طور ديدارست
* * *
خواهش كه مثل گشته به گستاخ زبانى * از شرم تو در بزم تو كوتاه زبان بود
* * *
شاهد محروميم اين بس كه از يك كوچه راه * سر به پيش افكندهام تا چشم بالا كردهاى
* * *
مهر رخت آتش ، دل سوزان همه داغ است * فانوس خيال تو پر از شمع و چراغ است
* * *
زندان يوسف است دل من كه يك زمان * بيرون نمىنهد قدم از وى خيال تو
* * *
به جرم دوستى چون كُشته گردم در صف محشر * برآرد مغفرت سر از گريبان گناه من
* * *
ز بىباكى دم شمشير آن بدمست مىبوسم * بلا را گرد مىگردم ، اجل را دست مىبوسم
هامش
( 1 و 2 ) . اعراف / 143 .