خدنگ غمزهاش كارى و ، من در عين جان دادن * كمانداران ابرو را به ايما « 1 » شست مىبوسم
* * *
تو در دلى و كنى ياد غير هر ساعت * روا مدار كه خيبر شود مدينهء ما
* * *
ندارم هيچ خواهش وز تو خرسندم كه مىسوزد * هجوم شوق طاقتسوز ، بنياد تمنّا را
* * *
اجل بيگانه مىشد تا ابد مىكرد اگر ايزد * به مهرت در نخستين روز پيوند دل و جان را
* * *
زاهد ملامت تا به كى ، بگذار كاندر كيش بت * گَردِ جبين كفر شد نور رخ ايمان تو
* * *
دندان ، شبِ غم چند نهم بر جگر از تو * ترسم نكند ناله محابا دگر از تو
* * *
نه همين سينهام از سوز جگر پردود است * دل هم از داغ تو آتشكدهء نمرود است
راه پيكان فراق تو نشايد بستن * من گرفتم كه صبورى زره داود است
و له فى الرباعيّه
آن بىخبر از درد گرفتارى كس * آسوده دل از رنج جگرخوارى « 2 » كس
مىرفت و به حسن خويشنازان مىگفت * ما را نبود سر وفادارى كس
* * *
چون روى تو ماه چارده دلكش نيست * چون موى تو هندوئى در آتش خوش نيست
هامش
( 1 ) . اصل : ايمان .
( 2 ) . اصل : گرفتارى .