متاب طرّه كه آزادهاى به بند تو افتد * چو « 1 » بند سادهدلى كو ، كه در كمند تو افتد
دل اندر آن شكن زلف دارد آرزوى « 2 » آن * كه گِرد روى تو گردد ، اگر پسند تو افتد
به ياد شربت آن لعل آبدار بميرد * كسى كه همچو من خسته ، دردمند تو افتد
رسد به ماه سر خواجگى از آن خم چوگان * به شكل گوى اگر در ره سمند تو افتد
* * *
از گرمى خدنگ تو تن كان آتش است * در سينه دل مگوى ، كه پيكان آتش است
سر بر فلك كشيده مَلَك را بسوخت پر * آهم كه گردباد بيابان آتش است
و له المقطّعات
اى دل ار با خلق مىخواهى كه باشد الفتت * با خوش آمد خوى كن كز راست مىبايد گذشت
از محبّت خواجگى با هركه گفتم راستى * تا قيامت از جنابش راست مىبايد گذشت
* * *
دل دادهام به شوخ جفا پيشهء دگر * دل خون كنى به درد دل ريش نارسى
از خون « 3 » ورم كند دلم از غصّه غنچهسان * او همچو گل شكفته به هر خار و هر خسى
دردى نمىكشم كه كسى ره برد به آن * كارى نكردهام كه توان گفت با كسى
* * *
خواجگى رخش طلب پر مَدَوان در پى مال * اين نه كارىست كه ارباب خرد ورد كنند
مال دنياست چو سرگين و حريصان چو جُعل * مىدوند از پى آن تا همه را گرد كنند
* * *
همتم خواجگى برآن دارد * كه دگر جور اين و آن نكشم
هامش
( 1 ) . اصل : بند .
( 2 ) . اصل : آرزويى .
( 3 ) . اصل : درم .