دردا كه اسير بند عشقم * وز يار مرا حمايتى نيست
گر غير كند شكايت تو * گويى به ازين حكايتى نيست
ور شكر تو گويد اين دعاگو * پيش تو كم از شكايتى نيست
آيين محبّت اينچنين است * و اللّه كه دلبرى نه اين است
چند از تو كسى غمين نشيند * آزرده دل و حزين نشيند
تا چند غبار غصّه ما را * از هجر تو بر جبين نشيند
مردن بر من هزار نوبت * بهتر كه كسى چنين نشيند
چون صاحب خرمنى تو مگذار * غم بر دل خوشهچين نشيند
هركس كه غمين كند كسى را * شك نيست كه خود غمين نشيند
مگذار مرا فگار ازين بيش * در بند غمم مدار ازين بيش
عمرىست كه من درين غمآباد * غمناكم و عالمى بر اين شاد
افغان از تو هزار افغان * فرياد از تو هزار فرياد
در هجر به ياد وصل گريم * چون خسته كه صحّت آورد ياد
فرياد ز حال زار عاشق * اى واى به روزگار عاشق
در عمر خود اين بلا نديدم * وز « 1 » هيچ كس اين جفا نديدم
همخانهء من طبيب حاذق * من مردم و زو دوا نديدم
بيگانه هزار مرحمت كرد * يك لطف ز آشنا نديدم
اى دل تو به من چهها نكردى * وز شوخى تو چهها نديدم
صد محنت و صد غم از تو دارم * هر درد كه دارم از تو دارم
هامش
( 1 ) . اصل : در .