تا نام تو بر زبان نيايد * گويا نشود زبان عاشق
دلدارى و يارى تو از غير * اندوه و غم تو ز آن عاشق
بىدرد كجا وقوف يابد * از محنت جاودان عاشق
از بس كه خدنگ غمزهات يافت * جا در دل ناتوان عاشق
آن دم نبود كه تير عشقت * بيرون رود از كمان عاشق
اى ياد تو مونس دل من * عشق تو سرشته با گِل من
اى نور دو چشم روشن من * مهر تو چو روح در تن من
تا دور شدى تو ، دست محنت * كوتاه نشد ز دامن من
گردن نكشى ز تيغش اى دل * آيد چو به قصد كشتن من
گر سود كنى حلال بر تو * نقصان باشد به گردن من
آنها كه طمع ز جان بريدند * بىشبهه به مدّعا رسيدند
دل ميل به زلف يار دارد * كى در بر ما قرار دارد
از بس كه تو نازك و لطيفى * گل پيش تو حكم خار دارد
بىلعل تو آب زندگانى * خاصيّت زهر مار دارد
زارم « 1 » ز غم گلى كه آن گل * هر گوشه چو من هزار دارد
جلّاد غمش رسيد اى دل * برخيز كه با تو كار دارد
دادم به وى اختيار خود را * گر مىكشد اختيار دارد
هر عاشق كاو نه ترك جان گفت * كى عاشق صادقش توان گفت
در دهر حديث و آيتى نيست * كز عشق در او روايتى نيست
كى زنده بود دلى كه هرگز * از عشق در او سرايتى « 2 » نيست
هامش
( 1 ) . اصل : دارم .
( 2 ) . اصل : حمايتى .