تا چند اى رقيبان غوغا كنيم باهم * ما بىحميتى چند ناموس يار برديم
* * *
آنكه رخسارهاى چو مه دارد * همه شب ، روز من سيه دارد
كاش گويد همينقدر از من * آنكه در بزم يار ره دارد
كه اگر مىكشد مرا ، بكشد * ورنه زين بهترم نگه دارد
* * *
از جنون هرگز به فكر دل نيفتاديم ما * حال آن بيچاره بيش از حد پريشان بوده است
چون حياتى بىزلال لعل جانبخش حبيب * كردهام قطع نظر گر آب حيوان بوده است
* * *
آنكه كار صد مسيح از يك تكلّم مىكند * مىكشد عشاق را هرگه تبسّم مىكند
منّتى بر من ندارد گر سراپا مردمى است * مردمى گر مىكند نسبت به مردم مىكند
غير بىظرف است اى خورشيد تابان گر به او * روى گرمى مىنمايى ، خويش را گم مىكند
* * *
دى پى قتل من آن عربده جو آمده بود * بخت بد يار نشد ورنه نكو آمده بود
دوش با غير تو را ديدم و پر خنده زدم * گريه با آنكه ز غيرت به گلو آمده بود
* * *
چنان ز كوى تو آوارهام كه گر جويند * به حشر نيز نيابد كسى نشان مرا
* * *