انتخاب غزليّاته
اهل طرب كه آرزوى وصل او كنند * بايد نخست قطع نظر ز آرزو كنند
خُمها كشيدهايم كه مستى نكردهايم * زان بادهاى كز آن نتوانند بو كنند
* * *
مجنون صفت به وادى غم ساختم وطن * چندانكه مرغ بر سر من آشيانه ساخت
* * *
در دل من دردى افزودى و مىگويى منال * آتشى در جانم افكندى و مىگويى مسوز
* * *
خاك كوى تو ز سيل مژه پرنم كرديم * تا غبارى « 1 » به تو از رهگذر ما نرسد
فكر كار تو و اغيار تو كردن سهل است * صحبت ما و تو گفتيم به اينجا نرسد
* * *
بىلعل تو گر خون رود از چشم تر من * شادم كه نيايد دگرى در نظر من
ترسم كه شود يار غمين ، غير شود شاد * اى باد مبر جانب آن كو خبر من
* * *
متّصل مهر ز ما و ز تو كين خواهد بود * تا به كى صحبت ما و تو چنين خواهد بود
ناصحا منع حياتى مكن از عشق دگر * زانكه تا بود چنين بود و چنين خواهد بود
* * *
لا يعقلم اى ساقى ، بىساغر و پيمانه * خيزد ز دلم بىخود ، صد نعرهء مستانه
زانسان نشد از عشقت ، غمخانهء من ويران * كآباد توان كردن ، بار دگر اين خانه
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : غبار .