من كه باشم كز پى تاراج صبرم چون تويى * رنجه « 1 » دارد غمزه را ، آزرده سازد ناز را
بىصدا قانون عشق آوازه در عالم فكند * طرز ديگر بستهاند ابريشم اين ساز را
بهلهء تركان ز خونم پنجه رنگين مىكنند * خاصه آن وقتى كه بربندند طبل باز را
اينچنين كش دام قيد عشق بال و پر شكست * مرغ دل در خواب خوش بيند دگر پرواز را
خويشتن را گر شهيد بينم دور نيست * من كه نتوانم ببندم چشم شاهد باز را
مدعى را مهر خاموشى به لب مانم شرف * قفل بگشايم اگر طبع سخنپرداز را
* * *
اى در حجاب از مه روى تو آفتاب * وى كاسد از شمامهء زلف تو مشك ناب
اين تقويت كه فتنه از آن چشم شوخ ديد * از دور فتنهساز نبيند مگر به خواب
غير از غمت كه بر دل من باقى است ، دست * نگرفته باج هيچ كس از كشور خراب
* * *
از تاب رخت بس كه دل سوخته دارم * شوقم كشد و از تو نظر دوخته دارم
گر گشت ستمپيشهء تو باكم از آن نيست * من نيز دلى با ستم آموخته دارم
در عشق بهشتىصفتان زين دل سوزان * در پهلوى خود دوزخى افروخته دارم
و له فى التاريخ
طهماسبْ شه آن يگانهء دهر * مرغ روحش فلك مقام است
از حشمت اين حضيض ، حالا * بر عرش ملايك احتشام است
هامش
( 1 ) . اصل : رنج .