ز اشك من روى مگردان و مپندار مرا * تا ابد از تف دل چشم ترى خواهد بود
بىكس آخر ز تب عشق نخواهم مردن * بر سرم گر تو نباشى دگرى خواهد بود
* * *
چيست دانى عاشقى ، رسواى مرد و زن شدن * دوست گشتن با يكى ، با يك جهان دشمن شدن
حاصل ديدن به چشم دلبران دانى كه چيست * پيش ناوكشان ز سر تا پا چو پرويزن شدن
خود چه لازم پيش خوبان غيور اى دل بگو * كردن اظهارى و ز آن ، مستوجب كشتن شدن
هركه را اين است تاب وصل يا رب يا مرا * ديدن اندر روى جانان است و جان از تن شدن
* * *
كسى دماغ تر از بادهء صبوح نكرد * كز آن ز توبهء مى ، توبهء نصوح نكرد
بكن اطاعت دانادلى كه در طوفان * هلاك گشت كسى كاقتدا به نوح نكرد
به آه باش كه با « 1 » اين زبان مرا هرگز * نخاست نالهاى از دل كه صد فتوح نكرد
جدايى تو به جان كرد آنچنان كارى * كه با بدن نه بدان « 2 » افتراق روح نكرد
* * *
آنكه دارد نرگسى چون خانهء عاشق سياه * طلعتى دارد كه دارد طعنهها بر مهر و ماه
حسن را در ضبط دل اسباب ناز و غمزه هست * چون كند تسخير ملكى پادشاه بىسپاه ؟
گر ز فريادت كسى آگه نشد اى دل مرنج * كاندر آن كشور بود يك دادرس صد دادخواه
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : تا .
( 2 ) . اصل : نه بدن .