تمام خون شود از چشم تر فروريزد * گرم به عهد تو هر دم دلى دگر بخشند
خوشم كه دوزخ سوزان و سينهء گرمم * ز روى مهر به هم شعله و شرر بخشند
* * *
خار مژگانم چو گلبن غنچه مىآرد به بار * بس كه چشم خونفشانم بر گل رويت بماند
* * *
نرگس بيمار او را يك نظر ديدم به خواب * تا قيامت زندگى بر من به بيمارى گذشت
* * *
تا كى به ياد لعل تو در بزم آرزو * اين دلشكسته ، خون ز سفال جگر خورد
چون شعلههاى آه به سوى تو سر دهم * سوزم چو بر گل تو نسيم سحر خورد
* * *
تا از نهال قامت او دور ماندهام * آتشفروز چون شجر طور ماندهام
چون نور ديده در نظرم جلوه مىكند * با آنكه سالهاست ازو دور ماندهام
* * *
بىتيغ بيداد بتان ، يك جان ز تن « 1 » نايد برون * گر خود ز ديوان قضا صد بار فرمان دررسد
* * *
بار دلم گران شده چندانكه گاهگاه * بر دوش آرزو غم دل بار مىكنم
* * *
به دردى مردم از عشقت كه چون از خاك برخيزم * هنوز از كلبهء ماتم فغان من برون آيد
* * *
هر ديده كه در ساغر او خون جگر نيست * از نشئهء « 2 » ديدار تواش هيچ خبر نيست
نشكفته بماند گل او تا به قيامت * باغى كه در او باد صبا ، آه سحر نيست
در هجر بسى كشتى امّيد شكستيم * چون موج از اين بحر مرا راه بدر نيست
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : يك تن ز جان .
( 2 ) . اصل : نشاه .