دوش چندان گريه كردم از غم ناديدنش * كز سرشكم در نهاد سنگ آتش نم گرفت
* * *
هماى وصل او گر بر مزارم سايه اندازد * به صد شوق از ته خاك استخوان من برون آيد
* * *
مردم از شوق تو صد بار و هنوزم چو نفس * بهر ايثار تو جان از پى جان مىآيد
* * *
شبى دارم كه گر بودى سواد زلف مشكينش * چراغ كنج محنتخانهء هجران من بودى
* * *
از غيرت عشق تو به هرجا كه رسيدم * اندوه دل غمزدگان رُفتم و رفتم
* * *
در دمِ مردن مرا جز اشك بر بالين نبود * اشك خونين عاقبت چشم مرا برهم گرفت
* * *
كس در اين غمكده از ضعف نبيند اثرم * اگر از چشم تصوّر نگرانم باشد
* * *
خاك مجنون همه بر باد فنا رفت و هنوز * از بيابان بلا بوى جنون مىآيد
* * *
صد قيامت رفت و گرد از تربت ما برنخاست * غمزهاش يا رب چه در كار شهيدان كرده بود
* * *
هركه با عشق تو در خاك به اين خوارى خفت * روز محشر به صد اعزاز و كرامت برخاست
* * *