از بس كه خواست وصل لبت از خدا لبم * نزديك شد كه سوده شود از دعا لبم
از شوق پاىبوس سگانش به هر قدم * در خاك كرده بر در او بوسهها لبم
* * *
خار مژگانم چو گلبن غنچه مىآرد به بار * بس كه چشم خونفشانم بر گل رويت بماند
* * *
در ره عشق آنچنان با بخت بد يارم كه چرخ * كينه با هركس كه دارد انتقام از من كشد
* * *
نه بر مژگان دمادم اشك آتشبار مىبندم * به اعجاز محبّت شعله را بر خاك مىبندم
شكست آخر ز بار كفر صد جا پشت ايمانم * ز بس كز زلف او زنّار بر زنّار مىبندم
* * *
از غم ، شراب ناب در او خون دل شود * بعد از هلاك ، خاك مرا گر سبو كنند
* * *
عمرى از پهلوى خود دادم سگت را استخوان * بر درت ندهد هنوزم جاى در پهلوى خويش
* * *
خويش را در پرده ، مهر از شرم رخسارى كشيد * باد پندارى نقاب از چهرهء يارى كشيد
از پى آزادى مرغان بستان طعنهاىست * هر صفيرى كز قفس مرغ گرفتارى كشيد
پيش آهم آسمان خود چيست ، گويى روزگار * در جوار شعلهاى از خار ديوارى كشيد
* * *