تو در جفا به گُلى گر وفا توانى كرد * اگر وفا نكنى كى جفا توانى كرد
چو از ازل به منت چشم بازگشته عجب * كه جز به من نگه آشنا توانى كرد
مكن مقيّد جاويدم از كمند نگاه * چنان ببند ، كه بازم رها توانى كرد
به سوى خويش چو خواندى مرا چنان بنواز * كه گر بخواهىام ، از خود جدا توانى كرد
فريب قاتلم « 1 » اى همنشين اگر اين است * عجب كزو طلب خونبها توانى كرد
به تيغ مرگ توانى اگر زدن خود را * مرا به هجر رضايى رضا توانى كرد
* * *
آنكه تو داريش پاس ، سير دلم مىكند * خواب كن اى پاسبان ، اين چه نگهبانى است
نام تو بردم ز ذوق سجده هوس شد مرا * كار زبان ساختم ، نوبت پيشانى است
* * *
جاى در ديده چنان كرده كه گويى اينجاست * كاش با اين همه دورى ز مقابل نرود
* * *
پروانهء پرسوختهام بال و پرم ده * بر گرد سر خويش بگردان و سرم ده
* * *
هامش
( 1 ) . اصل : قائم .