تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي ) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨
مستغنىات ز خوردن خونم ، كه كرده است * از خون گرفته‌ها ، به كه برخورد كرده بود ؟
* * *
ذوق الطاف تو اى كاش نمىيافت دلم * ياد هر لطف تو اكنون سبب صد الم است
* * *
چو ديد كز ستمش داد مىتوانم كرد * به خنده جانب من ديد و شرمسارم كرد
* * *
مفت‌خور دان گر به سودايش به سازى جان و دل * هيچ مىدانى رضايى با كه سودا كرده‌اى ؟
* * *
گرد آن خانه بگردم كه بود محفل تو * پاى آن ناقه بنازم كه كشد محمل تو آنقدر رشك دلم راست كه گر بتواند * نگذارد كه خدا بگذرد اندر دل تو اى غم هجر چه درياى محيطى تو ، كه هست * بسى آن سوتر از اقليم عدم ساحل تو حلقه بر در شده حيران تو و روزن هم * مىچكد رشك ز ديوار و در محفل تو عيسى ار راهنما گردد و خورشيد چراغ * كه تواند كه برد راه به سرمنزل تو
و له فى الرباعيّات
اى كرده سگت مرا هم‌آواز به خود * گر رانده دمى ، خوانده همان باز به خود آيد چو به يادم كه هم‌آواز كيم * نازم به خود از شوق و كنم ناز به خود
* * *