خون در مسام بسته شود سرخ بيد را * باد نهيبت ار گذرد سوى بوستان
از كهكشان مزرع قدر تو مانده است * اين جادّه كه يافته شهرت به كهكشان
بردم به يمن مدح تو اى افتخار مُلك * با بار فاقهگوى فصاحت ز همگنان
گر زانكه روزگار مرا تربيت كند * گوى سخن برون برم از جمله شاعران
در روز طبع ثانى من در زمانه نيست * باشد گواه اين سخنم صاحب الزمان
گاهى كه بر « 1 » سمند تفكّر شوم سوار * با ماه همركابم و با مهر همعنان
آيد گهى كه در طيران باز طبع من * باشد شكارگاه وى آن سوى آسمان
تا چند رخش لاف توان تاخت حسرتى * خاموش شو كه سر ننهى در سر زبان
دريادلا ز بد مدديهاى روزگار * دارم غمى كه سوزدم از شرح آن لسان
دايم براى بنده بلايىست در كمين * دايم براى سينه خدنگىست در كمان
از يك طرف علاقهء طفلان بىپدر * از جانب دگر غم قرض برادران
امّا غمى كه تازه به من رو نهاده است * هرگز نديده ديدهء گيتى غمى « 2 » چنان
هامش
( 1 ) . اصل : در .
( 2 ) . اصل : غم .