آن زهره جبين بزم ، دوش آمده بود * دوش آمده بود و بادهنوش آمده بود
دل در بر رغبت از خرد مىرقصيد * خون در تن آرزو به جوش آمده بود
* * *
درد دل ما ننگ مداوا نكشد * غم يك نفس از دودهء ما پا نكشد
هر دود كه از آتش دوزخ خيزد * حاشا كه سرى به گلخن ما نكشد
* * *
هجر تو مرا چو موى لاغر دارد * اى نوش لب اين ضعف كه باور دارد
زنبور عسل اگر نشيند به سرم * چون برخيزد مرا ز جا بردارد
* * *
از ضعف نيارم كه كمر بگشايم * اين جامهء عاريت ز بر بگشايم
گر صبح نهم ديده به هم نتوانم * تا شام دگر ز يكدگر بگشايم
* * *
از ضعف بدن نسيمى از جا بردم * گاهى به ثرى گه به ثريّا بردم
بر دامن آفتاب دورم دامن * شايد كه به منزل مسيحا بردم
[ 21 . ] مولانا مظفر الدين حسرتى
مردى متديّن و شاعرى متشرّع است . در وادى شاعرى قدرت و قوّت بيش از وصف دارد و در فن قصيده بر سرآمدهء اقران و اكفاست ، چنانچه قوّت بلاغت آن جناب به مرتبهاى است كه اكثر اوقات از براى اقاصى و ادانى و اعالى و اسافل ، قصايدى غرّا در سلك نظم كشيده به سمع ياران و مستعدان مىرساند ، و در ابتداى حال به كسب شعربافى اوقات مىگذرانيد چون موزونيت ، طبعش را جبلّى بود به ملاقات بعضى از موزونان ميل پيدا كرد و به حكم الصحبة تأثّر ، اشعار رنگين بر زبانش جارى گشت و صيت سلامت طبعش از اطراف عراق و فارس درگذشت . و باوجوداين حالت ، درجه و مرتبهاى بلندتر از اين طلب مىداشت .
لاجرم در وسط احوال به خدمت و مصاحبت حسّان العجم مولانا محتشم مشغول شد و آن