آييد ملايك به طواف دل من * آرى دل من ، مقام ابراهيم است
* * *
امشب كه جمال يار منظور نشد * از پيش نظر خيال او دور نشد
از روزنه برنداشتم چشم اميد * تا روزنه همچو چشم پرنور نشد
* * *
از تندى خويت آرميدن نتوان * گستاخ در آن جمال ديدن نتوان
گر روى تو ذرهاى دهد نور به رنگ * خالى به هزار جان خريدن نتوان
* * *
خورشيد ، رخ مهوش ابراهيم است * مه ، نعل سُم ابرش ابراهيم است
جبريل كه پروانهء شمع ازل است * پر سوختهء آتش ابراهيم است
* * *
آن بت كه مثل به خوبى و خوش سخنىست * ما را با او محبّت برهمنىست
بازار بتان شكست آرى آرى * ابراهيم است و كار او بتشكنىست
* * *
تا چند دلا پيرو تدبير شوى * در راه محبّت همه تقصير شوى
اى سينهء بىسوز بسوزى يا رب * وى نالهء بىاثر گلوگير شوى
* * *
پيداست چو مى ز شيشه خون در تن ما * پرتو بيرون داده دل روشن ما
تا روز قيامت ننشيند از پا * گر شعله لبى تر كند از روغن ما
* * *
از ضعف بدن سوز نهانم پيداست * چون شعلهء آتش ، رگ جانم پيداست
عشق تو ز بس كه داغ بر داغ نهاد * چون پنبهء داغ استخوانم پيداست
* * *