تنگى جنس محبّت بود و قحط وفا * سود كرد آنكه از اين شهر مسافر شد و رفت
* * *
چون گشتكنان ره به چمن آن صنم انداخت * صد مرتبه گل رخت به بالاى هم انداخت
چون خسرو عشق آمد و از غم سپه انگيخت * من كشته شدم شعلهء آهم علم انداخت
در ملك وجود از غم دل جان المى داشت * آسود كه خود را به ديار عدم انداخت
كى طعن توان زد كه غضنفر سگ آن كوست * يعنى نتوان تير به صيد حرم انداخت
* * *
گه دل دهم گهى جان ، آن شوخ تندخو را * هردم دهند چيزى طفل بهانهجو را
* * *
صبر كو تا بر سر رحم آورد يار مرا * شوق مىدانم كه ضايع مىكند كار مرا
طفل خود كام دلم بيمار چندين آرزوست * طاقت پرهيز كردن نيست بيمار مرا
* * *
از آن لب صد سخن در صحبت ياران شود پيدا * شراب آنجا كه باشد نقل مىخواران شود پيدا
به دل ذوقى رسد از سوز عشقش زاهدان را هم * چنان كز مى اثر در طبع هشياران شود پيدا
* * *
ز آن نوك مژگان الحذر ، كز گريهء نازست تر * امروز خود آبى دگر ، دادهست تيغ تيز را
* * *