چو رسد نويد وصلش ، كُشدم طپيدن دل * كه به هر صداى پايى دل من ز جا بجنبد
* * *
به من آن پندگو چه مىگويد * من چه ميگويم « 1 » او چه مىگويد
زاهد ار گفت نى ، « 2 » حرام بود * بشنو از نى كه او چه مىگويد
باقر و وصف نيكوان همه عمر * غير حرف نكو چه مىگويد
* * *
نمىدانم ز من آن غمزهء پر فن چه مىخواهد * دل و جان برد و عقل و دين دگر از من چه مىخواهد
* * *
حريم كعبهء اهل دل است كوى غمش * كه هست مرغ دل من كبوتر حرمش
* * *
به جانان جان سپردم وز بلاى جان شدم فارغ * ز درد عشق مردم وز غم درمان شدم فارغ
چنان فانى شدم از خويش و با دلدار پيوستم * كه از ذوق وصال و محنت هجران شدم فارغ
* * *
هر دم ز عشق بس كه جنونم فزون شود * عشق جنونفزاى من آخر جنون شود
* * *
به مژگان خاك راهش رفتم و خارى است در جانم * كه ترسم در رهش افتاده باشد خار مژگانم
* * *
منم كه در غم او مشت استخوان شدهام * چنان كه خواست سگ او مرا ، چنان شدهام
و له فى الرباعيّه
زين كهنه رباط چون سفر بايد كرد * از هرچه در او بود گذر بايد كرد
هامش
( 1 ) . اصل : چه مىگوم .
( 2 ) . اصل : مى .