يگانه گوهر درج بتول و سبط رسول * بهين دُر صدف بحر آدم و حوا
چو لطف او به شفاعت صلا زند در حشر * ز جنّ و انس ، ملايك خرند جرم و خطا
غبار درگه او جنّيان به نافه برند * كه خاكروبهء درگاه اوست مشك خطا
كند ز روضهء او كعبه استفاضهء فيض * كند ز گنبد او آفتاب ، كسب ضيا
شميم روضهء او را برد به تحفه نسيم * برد غبار درش را به رسم هديه صبا
چه روضهاى كه زند طعنه بر بناى خليل * كه آن خليل بنا كرده ، اين خداى خليل
به جاى پا به سر استادهام به خدمت او * كه نشئه يافتهام از مى محبّت او
كنند كحل نظر قدسيان ز خاك درش * خورند خيل ملايك قسم به تربت او
بود كليم فدائى دست معجزهزاش * بود خليل طفيلى خوان نعمت او
اسير معصيتم گرچه ، ليك آزادم * كه بستهام كمر بندگى به خدمت او
سخى كه مادح خدّام آستانهء اوست * اگرچه نيست كسى در جهان به ذلّت او
به گوش مىزندش هر زمان منادى غيب * كه نااميد مباش از شفاعت او
به او ببخش خدايا خطا و جرمش را * به آبروى حسين و حسن به حرمت او
برند روى سفيدى به روز عرض گناه * به يك شفاعت او ، صد هزار نامه سياه
* * *
به غير مدح و ثنايت نگويم اى آصف * خدا چو سوسن اگر ده زبان به من بدهد
بجز تو لب نگشايم به مدحت دگرى * ز بهر جايزه گر صد جهان به من بدهد
شوم چو دست تهى بر در فلك نروم * اگر ذخيرهء دريا و كان به من بدهد
شوم چو تشنه ، لب از آب خضر تر نكنم * حيات خويش اگر جاودان به من بدهد
اگرچه عار ندارم كه همّتت چيزى * ز بهر جايزه يا رايگان به من بدهد
حواله كن صلهام را به مير صدر الدين * كه از حساب زر من ، همان به من بدهد
و له فى التواريخ
فلك عالى بنايى طرح افكند * كه آمد رشك اين فيروز خرگاه