چند از جهان سفله كشم منّت بهار * گو خود نفس برآرم بىمنّت جهان
هرگز ز كام راحت من نالهاى نخاست « 1 » * كاندر گلو گره نكند مرگ را فغان
مرجان اشك من چو زند پنجه با فلك * ماهِ طپانچه خورده بيفتد ز آسمان
ور آب چشم من صدف آسمان شود * خورشيد رنگ رفته برون آيد از ميان
من در گلوى طفل هنر خون كنم نه شير * آن بىهنر نيم كه كشم ناز دايگان
گو فضل در زمانه مكن تربيت مرا * من خود زمان فضلم ، نه فاضل زمان
گو شعر عاشقانهء من بر زبان مباش * من خود زبان عشقم ، نه عاشق زبان
خواهد ز جهل چون شنود شعر من حسود * كز طبع خام ، لكّهء پيسى نهد بر آن
بيچاره غافل است كه گلهاى اين درخت * ايمن ز علّت برص آمد چو ارغوان
* * *
ما ز روى شاهد فطرت نقاب افكندهايم * خويشتن را در فلك چون آفتاب افكندهايم
ابر رحمت بر سر ما سايه افكندهست و ما * آتش اندر دودمان آن سحاب افكندهايم
ما سيهبختان بدروزيم در استغناى فقر * از لب دل صد دعاى مستجاب افكندهايم
با كجان از بس طريق راستى پيمودهايم * كاكل مرغول خوبان را ز تاب افكندهايم
گر ، به دوزخ رفته آب خضر بر آتش زده * ور به كوثر رفتهايم آتش در آب افكندهايم
كشتى ما را به جايى مىبرد آخر خداى * ز آنكه ما بىناخدا كشتى در آب افكندهايم
* * *
عاشقان گر كشتى همّت ز صرصر كردهاند * چون به گرداب بلا افتاده ، لنگر « 2 » كردهاند
بو العجب دشتىست دشت ما كه صيادان در او * زينت فتراكها از صيد لاغر كردهاند
مىپذيرد عكس ديوار و درش چون آينه * خانهاى را كز خيال او مصوّر كردهاند
هامش
( 1 ) . اصل : نخواست .
( 2 ) . اصل : لشكر .