آه مرا گر رسد چشم بد از روزگار * شعله شود در لباس غنچه بدرّد قباه
شادى من تلخ عيش ، خندهء من ترش روى * راحت من جانگزاى ، عشرت من عمر كاه
بستم ازو ديده ليك سركش خودراى من * مىكند از روزن شوقم در جان نگاه
فتنهگر از چشم اوست عيش رسد ز آن فتور * بادهگر از دست اوست نور دمد ز آن گناه
مانده چو طوفان تيغ سيلم در چشم اشك * بسته چو پيكان تير ، خونم در نوك آه
گر منم از درد هجر مىنكشم انتقام * ور منم از خواب عشق ، مىنكنم انتباه
* * *
اگرنه خون شده در سينه آه بىاثرم * به جاى آب چرا خون رود ز چشم ترم
چو صبح اگرچه مرا آفتاب در سينهست * چه سود كز نفس سرد همدم سحرم
ز راه دل به درون ديدهام فشاند آب * و گرنه خشك شود خون تازه بر جگرم
ز يمن عشق لبم خشك و ديدهام تر ماند * كنون به دولت دل ، پادشاه خشك و ترم
به فكر چشمى ، نرگس برآيد از جسدم * به ياد زلفى ، ريحان برويد از جگرم
چو موم از آتش در پيكرم گدازد روح * اگر تو آيى ، چون آرزوى دل ، ببرم
ز غم دلم شده از برگ لاله نازكتر * عجب مدان كه بسوزد نسيم در سحرم
مرا نقاهتِ بيمارى محبّت ساخت * چنان ضعيف ، كه خود هم به خويش ره نبرم
اگر ز ديده حكايت كنم شود طوفان * وگر نفس بكشم شعله سرزند ز سرم
مگر ز دريا پيدا رهىست تا چشمم * مگر ز دوزخ پنهان درىست بر جگرم
گهى فسرده شود خون گرم در بدنم * گهى گدازد آب فسرده در نظرم
لبم به خون جگر گرچه گشته چون طوطى * چه سود ازينكه چو طاووس نقشبند پرم
اگرچه پاى اميدم ز كفش عريان است * ولى به تاج معانى مزيّن است سرم
برهنه پايى من عيبم آشكارا ساخت * بپاى خويش چو طاووس از آن ، همى نگرم
چو آسمان نشود راست پشت امّيدم * وگر كنند مرصّع چو كهكشان ، كمرم
مدام كوكب من در غروب بدبختى است * چو آفتاب به مغرب هميشه در سفرم
به اين سياه گليمى ز طبع روشن خويش * خميرمايهء صد آفتاب و صد قمرم