از لعل آبدارش چون ابر گشته خورشيد * در خاك رهگذارش ، چون گرد خفته عالم
در تيغ او نظر كن ، كز لطف و قهر بينى * هم مهرههاش در دُم ، هم اژدهاش در دم
در بحر همّت او ، از هر جهت كه بينى * سازد حباب بر آب ، تمثال عرش اعظم
خوش يكدم تمام است ، زهراب خنجر او * آن آب نيم خورده بر خصم گو مسلّم
از بس كه در زمانه ، مِهرش به جمله ذرات * پيوند جان گرفتهست چون جسم و روح باهم
ز انگشت دولت او بر موم خوانده گويى * در صفحهء شكوفه ، زنبور ، نقش خاتم
در گلشنى كه بر وى بگذشت باد قهرش * دوزخ نهان توان كرد در قطرههاى شبنم
در كشورى كه خيزد از ابر خُلق او باد * پيوسته هيزم خشك ، از شعله مىكشد نم
چون خار و خس كه افتد بر روى آب كوثر * در جبههء ضميرش ، پيداست عكس عالم
* * *
خر و عيسى به طب مستظهرند امروز و من عارى * چه خوش مىبودى ار مىداد استادم به بيطارى
به رندى طعنهء من گر زنند اين قوم بىحاصل * مرا خود ننگ نايد هيچ از درد گرفتارى
علاج درد مرگم كى توانند اين سيهكاران * كه نتوانند در چشم بتان تشخيص بيمارى
مبين در روى چون كاهم كه گاه از روزن خاطر * برون ريزم شعاع ماه و خور چون كاه انبارى
مبين در قالب خشكم كه هم زين قلب بىحاصل * دهم چندانكه خواهى مايهء رندان بازارى
ز بار خاطرم گر آسمان بويى برد يك شب * نسيم صبح ديگر برنخيزد از گرانبارى
به نام چشم من قصّار اگر رخت آورد در جو * تنور پيرزن گردد نشان داغ قصّارى