اگر گرز گرانسنگ تو را خصم آورد در دل * ز پيشانيش ريزد چون عرق سوداى سردارى
چو هنگام مصاف آيد ، چنان لعب آورد تيغت * كه از مغز بتان بيرون رود وسواس پركارى
الا تا آفتاب از خامهء موى شعاع خود * كند اين لاجوردى سقف را هر صبح گلكارى
تو را در كشور عمران عمارت باد مستحكم * كه مهر و مه كنند آن را سرادارى و معمارى
* * *
صبح كه خيزم ز خواب همره شيطان پگاه * خشك كنم در سرشت ، قالب آدم به آه
ناله چنان شد بلند كافتد در زير پاى * بهر تماشاى آن از سر بختم كلاه
تهمت يك حرف كام ، عيش مرادست پيچ * وسعت يك گام مو ، ريخت مرا دستگاه
بر من ، بيگاه و گاه خواند تكبير ، بخت * تا سه طلاق آرم از كاهربا بهر كاه
در ته آتش نهد سينهء من عود سوز * وز سر خنجر كند پهلوى من تكيهگاه
بختم اگر با فلك دعوى راحت كند * چون بشكافى سخن ، مدعى افتد گواه
گرچه مرا كام عيش پر بود از زهر مار * مور صفت مىكنم در سر انديشه راه
بهر دلم كامدهست سينهام آيينهدار * بستهام از استخوان پنجره بر صبحگاه
بسته ز ابر ضمير همچو گهر در صدف * در رحم خامهام نطفه چو خورشيد و ماه
يك سخن از بخت من كآفت صد خرمن است * گفته قضا با فلك ، ورنه بگشتى دو تاه
چرخ دورنگى كند با من از آن رو شدهست * ديدهء عيشم سپيد ، كوكب بختم سياه
در جسد آه گرم رفته مرا جان خشك * قطرهء خون ترم ، گر بدر افتم ز آه
راست چو ماهى كه بحر يافته باشد ز خون * سايهء بختم كند در جگر جان شناه
گاه به صحرا دود موسىِ آهم ز طور * گاه به دريا فتد يوسفِ اشكم ز چاه
مرده به رسم اميد در دل تنگم نشاط * رُسته به شكل شرار از سر خاكم گياه