به دشت فكر ، من آن رهرو سبك روحم * كه آفتاب دَوَد همچو سايه ، بر اثرم
اگر عدو ز ره دعوى آورد تيرم * وگر كمان بلا زه كند كسى ، سپرم
مرا كه دامن همّت ز بحر كف خشك است * نمىكند نمِ درياى كاينات ، ترم
به دست همّت بر خود شمردهام عددى * كه بحر اخضر كُن را شمر نمىشمرم
از آن به چشم تر و خشكى لبم هوس است * كه تا نبايد بودن رهين خشك و ترم
مرا كه سيم سخن رايج است چون زر سرخ * خود احتياج نباشد به نقد سيم و زرم
ولى به شغل خطيرى گشودهام لب نطق * ز گرمى نفس خود چو شمع در خطرم
نه قطرههاى مداد آيدم ز خامه فرو * كه مىچكد ز قلم نافههاى مشك ترم
* * *
تير آهى كه كشد قدّ دوتايم به كمان * دل من بر سر آن تير بود چون پيكان
گر رضا يافتى از سينه سراپاى بهشت * رهن يك آه من سوخته كردى رضوان
خضر كو كَز نفسم باج نهد بر كوثر * نوح كو كز مژهام طرح نهد بر طوفان
بآرزويى شده آرايش چشمم كه سزد * بهر آن آينه گر روح بود آينهدان
همه شب بهرش در خون جگر خُسبم و صبح * همچو خورشيد سر از خون بدر آرم عريان
در دَمِ آخرم ار دوست ببالين آيد * بر لب شوقم تبخاله شود جوهر جان
برگزيدم ز جهان غاليه مويى كه سزد * گيسويش را ز شب قدر كنى غاليهدان