گر ببينى سينهء عشّاق اى موسى ز دور * نگذرى نزديك ، آنجا طور جاى ديگر است
اين سر خاك جگرخواران كوى عاشقى است * اى هما برخيز كاينجا استخوانها لاغر است
آتش از كلكم چكد وز دفترم آب حيات * كى بميرد آنكه آنش ، كلك و اينش دفتر است
گرچه دارم از هنر صد گنج افزون زير خاك * گو هنر هرگز نباشد ، ز آنكه خاكش بر سر است
* * *
هر تير كه از شست قضا و قدر آيد * بر هركه خورد بر دل من كارگر آيد
تا حشر سر از جيب افق بر نكند صبح * گر بوى مرادم به مشام سحر آيد
با اين همه تلخى ز لب شور تو شادم * صفرازده را گرچه ز شكّر ضرر آيد
ترياق محبّت كه دم افعى عشق است * گر از نفسم مايه برد بىاثر آيد
دامان خيال تو سيه گشته چو بختم * ز آن رخنه مگر رفته كه دود جگر آيد
گر ناوَك دردى فكند چرخ به سويم * من گرچه زرهپوشم ، آن بر جگر آيد
ور تير مرادى فكند جانب من بخت * من برهنه تن گردم و آن بر سپر آيد
خواهم همه تن سينه شوم و آن همه فرياد * يك سينه كى از عهدهء دردم بدر آيد
در دامن آن بحر كَرَم دست زنم چُست * تا كشتى امّيد ازين ورطه برآيد
خورشيد جهانگير على آنكه شب سلخ * با طلعت او پيكر مه در نظر آيد
گر دخل دو عالم به يكى كيسه كند چرخ * در چشم و دل همّت او مختصر آيد
در عهد تو زانگونه مسلّط شده مظلوم * كآتش به گدايى بر گلبرگ تر آيد
در حضرتش از حرص « 1 » كمر بستن خدمت * اعضاى جنين جمله به شكل كمر آيد
چون ديده كند ميل تماشاى جمالت * بس نقش خط و روى توام در نظر آيد
از ناف نشاطم همه مشك ختن افتد * وز صلب خيالم همه قرص قمر آيد
هامش
( 1 ) . اصل : حصر .