در سوزشم ز آن شمع ، ز آن نايد ز رگهايم فغان * قانون نيم كم هر زمان خيزد فغان از تارها
آخر ز سوداى تو من ديدم زيان جان و تن * مسكين حسابى اين سخن مىگفت با من بارها
* * *
پنداشتم كه دفع ملال است عاشقى * كى داشتم گمان كه چنينم زبون كند
اى اهل طعنه عيب حسابى چه مىكنيد * بيچاره عاشق است بگوييد چون كند
* * *
در راه تو دل را نه شتاب و نه درنگىست * ما را به تو امروز نه صلحى و نه جنگىست
يكرنگ غلامى كه دورنگى نشناسد * خوى تو چنان كرده كه هر لحظه به رنگىست
عشقى كه به آن فخر توان كرد حسابى * در شهر چنان عيب شد امروز ، كه ننگىست
* * *
چو رسد غرور در سر ، گذرد به صد تغافل * دل خود كنم به اين خوش ، كه تو را نديده باشد
* * *
بيشتر درد و غمش عاشق درويش كشد * هركه افتادگىاش بيش ، ستم بيش كشد
آلت تجربهء تيغ محبّت شدهام * غمزه هر شب كه زند عشق مرا پيش كشد
گرچه خونم خورد آنروز مبادا كه فلك * انتقام من از آن كافر بدكيش كشد
زد به دل تير و چو پىبرد كه آسودم از آن * در خيال است كه چونش ز دل ريش كشد
* * *
امشب كسى به حال من ناتوان نبود * احوال دل مپرس ، دلى در ميان نبود