غثّ و سمين سخن را چنان كه مىبايد ، مىداند و شيوهء عشق را مكرر طى نموده و حالات عاشقان را به احسن وجهى پيروى فرموده و از ساير اصناف شعر ، به غزل طبعش موافق افتاده و ابيات پسنديدهء وى اين است كه در اين اوراق مثبّت گرديد .
انتخاب غزلياته
اى به بالا فتنه ، سرگردان بالاى تو ، من * اى سراپا ناز ، قربان سراپاى تو ، من
سر چو پيچى گاهِ رقص ، از چشمرانى تيغ تيز * اى به خون غلتيدهء شمشيرِ بُرّاى تو ، من
گردش چشم تو در مستى قيامت مىكند * اى هلاك عشوههاى چشم شهلاى تو ، من
* * *
به خانهاش روم و سازم اين بهانهء خويش * كه مست بودم و كردم خيال خانهء خويش
من آيم و ننمايد ، بر آستان هم جا * براى غير رود تا به آستانهء خويش
رقيب در سخن است و نمىدهد فرصت * كه پيش او بگشايم سر فسانهء خويش
* * *
خون ريخت مرا ز پرفسونى * فرياد از آن دو چشم خونى
داريم محبّتى كه دارد * چون حسن تو روى در فزونى
تو فارغ و عشق در ته دل * تو غافل و زخم ، اندرونى
عزّت مطلب حسابى آنجا * عاشق شدهاى ، بِكَش زبونى
* * *
در گوشهء سودا غم جانانه مرا كشت * همصحبتى اين دل ديوانه مرا كُشت
چندان الم از بىكسى خويش ندارم * غمخوارگى مردم بيگانه مرا كشت
صد شمع فزون بود مرا دوش ، و ليكن * دور از نظرت ظلمت كاشانه مرا كشت
* * *