به خون نشست ، جدا شد چو چشم ما از تو * به خون نشسته بِه است آنكه شد جدا از تو
ز خون خود دم بسمل نوشتهام بر خاك * وصيّتى كه ، نخواهند خونبها از تو
جواب خون مرا هم به من حوالت كن * به روز حشر چو پرسند ماجرا از تو
* * *
ز انگشت پاى خود بده ، يك شب سزاى چشم من * حل كن سواد ديده را ، در كاسههاى چشم من
چشم كواكب بىسبب ، امشب نياسود از تعب * بيدار مىبودهست شب ، چشمى وراى چشم من
* * *
چند روزى شد كه چشمت سرگرانى مىكند * بهر قتل من به ابرو همزبانى مىكند
راست مىگويى نمىدانم دلت را خون كه ريخت * راست مىگفتى كه چشمم خون نهانى مىكند
عشق نو گفتى مبارك باشد و معشوق نو * عاشق نو غالبا اين دُرفشانى مىكند
بر سر كوى تو هر شب تا سحر غوغا چراست * گر دل من جاى ديگر پاسبانى مىكند
با حسابى حسبة للّه خاطر صاف كن * كامشب آن مسكين وداع زندگانى مىكند
* * *
دارند گلها بىرخت ، در جيب غم رخسارها * خندان درآ در بوستان ، تا بشكفد گلزارها
در گلستان رخسار را بنمودى و رفتار را * ننشستى و گلزار را در دل شكستى خارها