وه كه هرگه پيش شمع خويش آهى كردهام * سر ز من پيچيده پندارد گناهى كردهام
* * *
خبر رفتن آن سرو روانم دادند * وه كه آخر خبر از رفتن جانم دادند
* * *
مپوشان از من ديوانه آن زلف سمنسا را * كه بىزلفت به صد زنجير نتوان داشتن ما را
* * *
براى گريه دايم آستين پيش جبين دارد * مگر آن طفل بدخو گريه را در آستين دارد
* * *
دگر از تاب مىافروختى رخسار مهوش را * تعالى اللّه چه آب است اينكه مىافروزد آتش را
و له فى الرّباعيات
زلف تو كه وقت عاشقان خوش دارد * از بهر چه خويش را مشوّش دارد
امّا چه عجب اگر ندارد آرام * زين گونه كه جا بر سر آتش دارد
* * *
لعل تو كه رنگ مىِ بىغش دارد * چون چشم توام مدام سرخوش دارد
آن زلف كه فتنه گشته بر عارض تو * نعل دل عشاق در آتش دارد
* * *
يا رب ز تو ناز تا به كى خواهد بود * وز بنده نياز تا به كى خواهد بود
تا چند چو شمع بىرخت خواهم سوخت * اين سوز و گداز تا به كى خواهد بود ؟
* * *
اى آنكه ز خود بىخبرت مىبينم * هر لحظه به شكل دگرت مىبينم
چون جان نفسى تو را نديدم در بر * اى عمر همين در گذرت مىبينم
* * *