هرگزم ديده بر آن چاك گريبان نفتاد * كه گريبان مرا چاك به دامان نفتاد
* * *
چنان از داغ هجران سوختى رگهاى جان من * كه سرزد شمعسان آتش ز مغز استخوان من
ز مهرت سوختم چون ذره عمرى ، وه چه دانستم * كه آگه نيستى يك ذره از سوز نهان من
چه مىپرسى ز من حرفى از آن خاموش مىگردم * كه حيرت مىنهد مُهرِ خموشى بر دهان من
* * *
كنون كه نيست مرا طاقت رفاقت مردم * من و رفيق فراق و تو و رفاقت مردم
به رُخصت تو كه من ترك اختلاط تو كردم * چو اختلاط به من مىكنى به رخصت مردم
به يك نظر شدم از دور قانع و نگذارند * زهى قناعت عاشق ، زهى مروّت مردم
قدم بكش ز سر كوى او معزّى ازين پس * مده ملامت جانان ، مكش ملامت مردم
* * *
كنم شب مانع خواب كسان فرياد و افغان را * كه مىترسم كسى بيند به خواب آن ماه تابان را
* * *
هر شب چو شمع گريهء جانسوز مىكنم * جان مىكَنم كه بىتو شبى روز مىكنم
* * *
گر به دعوى نور گرد آورد عمرى آفتاب * ذرّه گشت از شرم رويت چون برافكندى نقاب
* * *
آتش عشق ز من دود برآورد چو شمع * گريهء بىخودم از پاى درآورد چو شمع
* * *