تو غافلى و معزّى كه تيرخوردهء توست * گشوده ناوَك آه از دل و زبان بسته
* * *
از آن دهن كه ندارد وجود كام دل از وى * هزار گمشده را پى به وادى عدم افتد
به ره فتاده معزّى كه چون به جلوه درآيى * چو سايه پيش تو بر خاك ره به هر قدم افتد
* * *
با آنكه برآمد خط از آن عارض ساده * هرچند برآمد ، غم من گشت زياده
* * *
گشت سرسبز ز خط گلشن زيبايى تو * يافت از سبزه طراوت گل رعنايى تو
رونق حسن تو افزود ز آرايش خط * كم نشد يكسر موى انجمنآرايى تو
اى معزّى ز گلش سبزه ، عيان گشت و فزود * خارخار غم و داغ دل سودايى تو
* * *
بىخط روى تو بيند دلِ غمْ فرسوده * سبزه ، چون نشتر و گل ، داغ به خون آلوده
* * *
مهى دارم كه صد دل بستهء هر تار مو دارد * تعالى اللّه ، چه حسن دلفريب است اينكه او دارد ؟
* * *
شمعِ من عشّاق را آتش به جان خواهد زدن * حسن اگر اين است ، آتش در جهان خواهد زدن
* * *
تا نظر اى گل بر آن چاك گريبانم فتاد * همچو گل صد چاك در پيراهن جانم فتاد
* * *