روى تافتن ، گردن او كژ « 1 » بماند و مضطرب گشت آن محرم نزد زنگىاتا آمده ماجرا بازگفت ، زنگىاتا باز بوى پيغام « 2 » داد كه ياد دارى آن را كه در خاطر تو گشته « 3 » بود ، كه چه بودى اگر حكيماتا سياهجرده نبودى و حكيم « 4 » بر خاطر تو مشرف شده « 5 » فرمود كه زود « 6 » باشد كه به سياهترى از من مصاحب شوى ، چون محرم « 7 » آن سخن به عنبرانا گفت يادش آمد و بگريه افتاد و گفت رضا دادم « 8 » به آنچه مراد ايشان است ، و فى الحال گردن او راست شد و بحباله ازدواج ايشان درآمد و ايشان را چهار خليفه بوده است : اوزون حسناتا ، و سيداتا و صدراتا و بدراتا ، كه اين چهار در مبادى حال در يكى از مدارس بخارا به تحصيل علم اشتغال داشتهاند و باتفاق يكديگر همت بر مطالعه مىگماشتهاند « 9 » و در يك شب هر چهار را داعيه سلوك اين راه « 10 » و ارادت طريق حق از خاطر سر زده على الصباح خانهها را به تاراج دادهاند و از مدرسه روى در صحرا نهاده « 11 » و بجانب تركستان رفته و به صحبت زنگىاتا افتادهاند و ذكر هريك بر سبيل اجمال ايراد مىيابد « 12 » .
اوزون حسناتا
: « 13 » خليفه اول است از خلفاى اربعه زنگىاتا ، گويند چون اين چهار عزيز به ولايت تاشكند رسيدهاند در صحرائى مىگذشتهاند ، سياهى ديدهاند با لبهاى « 14 » سطبر كه گله گاو « 15 » پيش خود داشته و مىچرانيده و وى زنگىاتا بوده و طريق « 16 » ايشان در مبادى كار و بار به جهت ستر حال و كسب معيشت آن بوده كه گاوان اهل تاشكند را مىچرانيدهاند و از اجرت آن قوت عيال و اطفال بهم مىرسانيده ،
هامش
( 1 ) - چپ : گردن وى كج
( 2 ) - مى : باز پيغام داد بوى
( 3 ) - مج ، چپ : تو گذشته
( 4 ) - مى : و حكيم را ، بر - مج : و حكيماتا بر
( 5 ) - مى : اشرافى شده
( 6 ) - مج : فرمودند روزى باشد
( 7 ) - مى : چون اين سخن را محرم به
( 8 ) - مج : رضا دارم .
( 9 ) - چپ :
مىداشتهاند
( 10 ) - چپ : را پيدا شده ، مج : راه شده و
( 11 ) - مج ، چپ : نهادهاند
( 12 ) - مى ، مىنمايد مج : مىيابد و باللّه التوفيق
( 13 ) - بر : عليهالرحمه
( 14 ) - بر ، ( با ) ندارد
( 15 ) - مى ، در پيش داشته
( 16 ) - مى : ( و طريق ايشان در مبادى كار و بار به جهت ستر حال و كسب معيشت آن بود ) ندارد