واعظى نامدار و خطيبى زبانآور شده بوده است تا توانسته بر عرشه منبر مسجد جامع هرات به واعظى بنشيند ، ولى بعد از سال 930 و مرگ شاه اسماعيل صفوى كه پاى اوزبكان دوباره به خاك خراسان باز شد و آن سرزمين را ميدان تاختوتاز قرار دادند يعنى سنوات ميان 930 تا سال 939 مولانا صفى نيز مانند قاطبه اهالى خراسان به ويژه مردم مصيبتكشيده شهر هرات در عذاب اليم و جهنم واقعى مىگذرانيده ، تا در سال 939 چنان كه ديديم ناگزير از هرات به كوهستانهاى غرجستان پناه برده است كه از بخت بد ، چند گاهى از اقامت او در آن سامان نگذشته و هنوز سروسامانى نيافته بود كه در اثر هجوم سپاهيان قزلباش آن بهشت كوهستان به دوزخ سوزان بدل شد و مولانا صفى ناگزير آنجا را ترك گفت و دوباره عازم هرات شد ولى به علت صدمات چندساله در هرات و سفر سخت و جانفرساى كوهستانهاى غرجستان در سنين پيرى و درماندگى و بدتر از همه ياس و نااميدى از يافتن يك نقطه امن و آسوده و نداشتن يك تن حامى و پشتيبان صديق و كريم ، تمام اينها بهم دست داد و آن واعظ خستهجان و نالان را از پاى درآورد ، بهطورىكه در پشت دروازههاى شهر هرات پهلو بر بستر مرگ نهاد و جان به جانآفرين تسليم كرد و از آنجا نعش او را به داخل هرات برده دفن كردند رحمة اللّه عليه رحمة واسعه .
8 - مدت زندگانى او
: چون مولانا فخر الدين على صفى به تصريح خودش در كتاب رشحات عين الحيات « 1 » در شب جمعه بيست و يكم جمادى الاول سال 867 در سبزوار متولد شده و به روايت كتاب انوار القدسية و ذيل كتاب
هامش
( 1 ) - رشحات ص 203 و نيز به صفحه 68 ، اين مقدمه رجوع شود .