تخطي إلى المحتوى الرئيسي

چهارده نور پاك ( فارسي ) — صفحة 1876

مساهمون:

ص١٨٧٦
امشب در خانهء ما باش كه خداى تعالى ما را خلفى خواهد داد . من گفتم : اين فرزند از كى خواهد بود ؟ كه در " نرجس " هيچ اثرى از حمل نمى بينم . فرمود كه : آرى مثل نرجس همچو مثل مادر موسى است كه حمل وى جز وقت ولادت ظاهر نخواهد شد . آن شب آنجا بودم چون شب به نيمه رسيد ، برخاستم تهجد گزاردم و نرجس نيز تهجد گزارد . بعد از آن با خود گفتم كه : وقت فجر نزديك است و آنچه ابومحمد گفته بود ، ظاهر نشد ، ابومحمد ( صلى الله عليه وآله ) از مقام خود آواز داد كه : اى عمه تعجيل مكن . به آن خانه كه نرجس آنجا بود ، بازگشتم . مرا در راه پيش آمد لرزه بر وى افتاده بود . وى را به سينهء خود بازگرفتم و * ( قل هو الله وإنا أنزلنا وآية الكرسي ) * بر وى خواندم ، از شكم او نيز آواز آمد كه هر چه من خواندم فرزند وى نيز بخواند ، بعد از ان ديدم كه خانه روشن شد ، نظر كردم فرزند وى به زمين آمده بود و در سجده افتاده . وى را برگرفتم . ابومحمد ( عليه السلام ) از حجرهء خود گفت كه : اى عمه فرزند مرا پيش من آر ! پيش وى بردم وى را بر كنار خود نشاند و زبان در دهان وى كرد و فرمود كه : سخن گوى اى فرزند من ! به اذن الله تعالى . گفت : * ( بسم الله الرحمن الرحيم ونريد أن نمن على اللذين استضعفوا في الأرض ، ونجعلهم أئمة ونجعلهم الوارثين ) * . بعد از آن ديدم كه مرغان سبز ما را فرو گرفتند ، ابومحمد ( عليه السلام ) يكى از آن مرغان را بخواند و گفت : " خذه فأحفظه حتى يأذن الله فيه ، فان الله بالغ أمره " از او پرسيدم كه : اينها مرغند يا موجود ديگر ؟ فرمود كه : آن يكى جبرئيل بود و ديگران ملائكهء رحمتند . بعد از آن فرمود : عمه ! وى را به مادر وى بازگردان كى تقر عينها ولاتحزن ولتعلم أن وعد الله حق و لكن أكثر هم لايعلمون وى را پيش مادرش بردم . و چون متولد شد ناف زده بود و ختنه كرده و بر ذراع راست وى مكتوب بود كه : * ( جاء الحق وزهق الباطل إن الباطل كان زهوقا ) * . و همچنين روايت كرده اند كه : چون متولد شد به دو زانو درآمد و انگشت سبابه به جانب آسمان برداشت پس عطسه زد و گفت : " الحمد لله رب العالمين " و همچنين روايت كرده اند كه : يكى گفته است : بر ابومحمد زكى ( عليه السلام ) ، درآمدم و گفتم : يابن رسول الله خليفه و امام بعد از تو كى خواهد بود ؟ به خانه درآمد پس بيرون آمد كودكى بر دوش
چهارده نور پاك ( فارسي ) — صفحة 1876 | عبد الرحيم عقيقي بخشايشي