از هزار صوفى يك عالم بوده ، صوفى را آن تمام بود كه مىشنود و مىداند - ، ازين قوم دل فصيح بود نه زبان .
326 ، خواجه عبد اللّه انصارى
اگر مردمان نور عارف بينند در آن بسوزند و اگر عارف نور خود ببيند در آن بسوزد .
335 ، طاهر مقدسى
الهى ، فردا دست من در دست فقيرى ده ، كسى كه او با من از تو گويد و من با او از تو گويم و بهشت فرا ديگران ده .
108 ، بايزيد بسطامى
امام او بود كه حيلت كند تا مريد نوميد نماند .
647 ، خواجه عبد اللّه انصارى
او كه خاك شناسد داند كه طلب تو نرويد ، از آب پنداره در خاك طالب يافت تو نرويد .
639 ، خواجه عبد اللّه انصارى
او كه خود را نشناسد ، او را چون شناسد ؟
306 ، ابو عبد اللّه محمد بن على ترمذى
او كه گويد نزديكم او دور است و او كه دور است در هستى او نيست است تصوف اين است .
434 ، ابو بكر واسطى
اول ايمان به آخر پيوسته است .
500 ، ابو الحسن فوشنجى
اول اين كار قبول است كه روى فرا مرد كند و آخر يافت .
160 ، ابو سعيد خراز
2 اهل معرفت وحشاللّهاند در زمين با كس مؤانست نكنند .
102 ، يحيى معاذ رازى
ايشان خداوندان اسرارند اگر گوگجه گريبان ايشان از سر ايشان آگاه گردد آن را بركنند .
569 ، يوسف حسين رازى
ايشان خداوندان همتاند اگر دست چپ ايشان او را از او مشغول داشتى به دست راست خود دست چپ خود ببريدندى .
569 ، ابو العباس نهاوندى
اينان كه اصل اين كارند او را مىشناسند - ، نه به شواهد و دلايل مىشناسند - كه او به او مىشناسند به اوليت او و وحدانيت او و رسته از حوادث و خود آن وى را ملك و زندگانى كه مىشناسد و مىبيند ، هركه اوليت او بدانست درو درماند و هركه او بديد ورو بماند و هرك را طريق صافى شد و با او بماند وجود نماند تصوف همه اين است .
652 ، خواجه عبد اللّه انصارى
اين سروقت كه داريد به ناز داريد ، فردا همين خواهى داشت و تا جاويد صحبت با وى به اين مىبايد كرد .
449 ، شبلى
« ب » با او نپيوستم تا از خود بنهگسستم ، از خود بنهگسستم تا به او نپيوستم .
171 ، بسطامى
با بيگانگى صحبت درست نيايد ، پيش بشناس و پس صحبت گير .
107 ، خواجه عبد اللّه انصارى
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 707
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٧٠٧