تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 707

مساهمون:

ص٧٠٧
از هزار صوفى يك عالم بوده ، صوفى را آن تمام بود كه مىشنود و مىداند - ، ازين قوم دل فصيح بود نه زبان . 326 ، خواجه عبد اللّه انصارى اگر مردمان نور عارف بينند در آن بسوزند و اگر عارف نور خود ببيند در آن بسوزد . 335 ، طاهر مقدسى الهى ، فردا دست من در دست فقيرى ده ، كسى كه او با من از تو گويد و من با او از تو گويم و بهشت فرا ديگران ده . 108 ، بايزيد بسطامى امام او بود كه حيلت كند تا مريد نوميد نماند . 647 ، خواجه عبد اللّه انصارى او كه خاك شناسد داند كه طلب تو نرويد ، از آب پنداره در خاك طالب يافت تو نرويد . 639 ، خواجه عبد اللّه انصارى او كه خود را نشناسد ، او را چون شناسد ؟ 306 ، ابو عبد اللّه محمد بن على ترمذى او كه گويد نزديكم او دور است و او كه دور است در هستى او نيست است تصوف اين است . 434 ، ابو بكر واسطى اول ايمان به آخر پيوسته است . 500 ، ابو الحسن فوشنجى اول اين كار قبول است كه روى فرا مرد كند و آخر يافت . 160 ، ابو سعيد خراز 2 اهل معرفت وحش‌اللّه‌اند در زمين با كس مؤانست نكنند . 102 ، يحيى معاذ رازى ايشان خداوندان اسرارند اگر گوگجه گريبان ايشان از سر ايشان آگاه گردد آن را بركنند . 569 ، يوسف حسين رازى ايشان خداوندان همت‌اند اگر دست چپ ايشان او را از او مشغول داشتى به دست راست خود دست چپ خود ببريدندى . 569 ، ابو العباس نهاوندى اينان كه اصل اين كارند او را مىشناسند - ، نه به شواهد و دلايل مىشناسند - كه او به او مىشناسند به اوليت او و وحدانيت او و رسته از حوادث و خود آن وى را ملك و زندگانى كه مىشناسد و مىبيند ، هركه اوليت او بدانست درو درماند و هركه او بديد ورو بماند و هرك را طريق صافى شد و با او بماند وجود نماند تصوف همه اين است . 652 ، خواجه عبد اللّه انصارى اين سروقت كه داريد به ناز داريد ، فردا همين خواهى داشت و تا جاويد صحبت با وى به اين مىبايد كرد . 449 ، شبلى « ب » با او نپيوستم تا از خود بنه‌گسستم ، از خود بنه‌گسستم تا به او نپيوستم . 171 ، بسطامى با بيگانگى صحبت درست نيايد ، پيش بشناس و پس صحبت گير . 107 ، خواجه عبد اللّه انصارى