تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 618

مساهمون:

ص٦١٨
5 - شيخ الاسلام گفت كه : شيخ 30 عباس گفت مرا كه 31 : به شيراز بودم پيش شيخ بو الحسين 32 سال به ، در خانگاه ، كه يكى درآمد ، ما ندانستيم و نشناختيم كه وى كيست 33 . شيخ بو الحسين در وى نگريست 34 ، گفت : عمران توئى ؟ گفت : بلى . شيخ برخاست بر پاى 35 . به استقبال وى باز شد 36 و وى را در بر گرفت ، بازبرد و بنشاند 37 . خجنده 38 ديد كه در چشم وى مىرفت 39 . شيخ گفت وى را : اين چه‌ايد كه به تو مىرود 40 ؟ گفت : و فى شىء ، و در من چيزى است 41 ؟ از آن بىخبر بود . عباس گفت كه : شيخ مرا گفت : هروى ، زود وى را به گرمابه بر . بردم 42 . و شيخ جامه‌ى تن خويش بيرون كرد 43 و به گرمابه فرستاد . چون فارغ شد بيرون آمد و جامه‌ى شيخ در وى پوشيدم . آمديم با خانگاه 44 . آن شب دعوت ساختند به شكوه 45 ، كه شيخ الشيوخ ، بو الحسين 46 سال به ، به خانه‌ى وى بسيار بوده بود 47 ، كه هر سال 48 همه مشايخ يك‌راه 49 به خانه‌ى وى آمدندى ، به مصر به آن ده تلت 50 ، و وى دعوتى كردى دعوت جمع 51 . شيخ گفت : بارى ، يك‌چند به نزديك من باشد تا مگر به آن خدمت‌ها 52 كه وى كرده بود ، به لختى قيام نمايم 53 . چون ديگر روز بود ، بامداد عمران 54 پاىافزار خواست 55 . شيخ گفت : به روى ؟ گفت : بروم . شيخ رنجه شد ، گفت : روزى چند بارى بنشين ايدر تا برآسائى 56 . گفت : بروم ، من مردى معاتبم 57 ، نبايد كه مرا در تنعم بيند 58 ، نه پسندد ، بروم سر به محنت 59 خود باز نهم تا خود چه بود 60 ؟ شيخ عباس گفت كه : پس از آن وى را در مصر يافتند در ويرانى مرده 61 ، و موش يك گوش وى بخورده 62 . 6 - شيخ الاسلام گفت كه : شيخ بو الحسين سال به گفت كه : هركه 63 عشرت از صحبت باز نداند ، او نه صوفيست 64 . عشرت وقتى است و صحبت جاويدى 65 ؟ 7 - وقتى بو الحسين 66 سال به فرا خادم گفت : چه مىسازى درويشان را 67 ؟ گفت : حلوا پانيد 68 . گفت : درويشان را مى پانيد حلوا كنى ، جز ز شكر مساز 69 . در خدمت كردن درويشان و مراعات 70 كردن ايشان وى را 71 عجايب‌هاست .