تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 603

مساهمون:

ص٦٠٣
پسر است بر آن پدر ، يعنى از ملامت و آن رنج كه آن پير راست 24 از وى . شيخ سيروانى 25 گفت كه 26 : رنج از پير است ور پسر نه از پسر ور پير 27 ، كه ارنه بزرگى پدر وى ايد 28 ، پسر وى كرا فرا ياد آيد 29 ؟ از بزرگى پدر است 30 كه پسر او فرا ديد مىآيد و در زبان‌هاى خلق 31 افتاده و انگشت‌نماى خلق گشته ، و فرا زبان گرفته‌اند 32 و ملامت .

بو الحسين طزرى بوده 33

. 1 - شيخ الاسلام گفت كه طزر 34 جائيست به پارس . بزرگ بوده ، شيخ معظم درويشان را ، و اصحاب وى به آداب و صيانت 35 . 2 - شيخ الاسلام گفت كه : شيخ بو نصر احمد حاجى 36 مرا گفت كه شيخ بو الحسين طزرى ديدم 37 كه پاىتاوه‌ى 38 درويشى برداشته بود و در سر و روى خود مىماليد . 3 - شيخ الاسلام گفت 39 : اى جوانمردان ، نگر فريفته نه بيد 40 ، بسا مغرور درست‌تر اللّه ، و 41 مستدرج در نعمت اللّه و مفتون به ثناى خلق 42 ، جايى كه ترا فراپوشد ، نگر مغرور نه بى ، و كه خلق ترا بستايد ، نگر مفتون نه بى ، و كه نعمت بر تو بگشايد 43 ، نگر مستدرج نه بى . 4 - شيخ الاسلام گفت : قومى بودند به كواژان 44 ، با من مىبودند 45 ، خداوندان دل و روشن‌دل 46 ، از من خواستند كه ما را به شيخ 47 بو عبد اللّه طاقى بر ، دستورى خواستم از وى . پس به وى بردم ايشان را ، و بگفتم كه 48 : ايشان از من خواستند و مىخواهند كه ما را وصيتى كنى . شيخ گفت 49 : متأهلانند ؟ گفتم : متأهلانند 50 . گفت : مكتسبانند ؟ گفتم : آرى . گفت : سخت نيك از ايدر كار مىكنيد 51 ، و اهل نيكو مىداريد و شبانگاه هركسى 52 بهره‌ى خود از طعام برگيريد و با يكديگر آريد و با هم بخوريد و ساعتى باشيد و آنگه بپراكنيد 53 ، و ايشان را دعا كرد و برخاستيم . 5 - من آن شيخ عمو را گفتم . شيخ عمو گفت : اصحاب بو عبد اللّه دونى 54 و