شيخ الاسلام گفت كه :
شيخ بوالحسن سركى 1
.
1 - بوده به مكه مجاور ، سيد با مشايخ به هم . با شيخ سيروانى و بو العباس 2 سهروردى ، و شيخ بو اسامه و بو الخير حبشى و بو سعيد شيرازى و شيخ محمد ساخرى ، همه ياران يكديگر بودند و مشايخ وى را تعظيم تمام مىداشتند .
2 - شيخ الاسلام گفت كه : بوالحسن سركى اوست كه در باديه بود با ياران شيخ بو سعيد شيرازى و شيخ با اسامه از هرات و شيخ محمد ساخرى و قومى ديگر ، كه سموم برخاست 3 بوالحسن گفت : مترسيد كه اين كار مرا افتاده 4 ، من بروم و شما همه به سلامت برهيد 5 و سيراب شويد . چنان بود ، او برفت 6 و ميغ آمد و باران در ايستاد . ايشان همه سيراب شدند و سيل درآمد ، و 7 وى را برگرفت و ببرد .
3 - شيخ الاسلام گفت كه : زنده وى را شربتى آب نداد ، تشنه كشته 8 فرا آب داد ، او با دوستان چنين كند .
4 - شيخ الاسلام گفت كه : وى قزين بافتى .
5 - روزى بوالحسن سركى 9 به مكه گفت : ميان صوفيان بودم 10 در مسجد حرام كه از درويشى سخن مىرفت ، وى گفت : چند گوئى درويش 11 ؟ ار درويشى بر ديوار بنويسند 12 يكى از ما به آنجا فرانگذرد 13 و هركس مىگويد كه :
درويشم 14 . قوم بشوريدند 15 ، گفتند : اين چيست كه او مىگويد ، باش اكنون ما نه درويشانيم ؟ گفتند : جولاهى آمده 16 ما را از درويشى مى بيرون نهد 17 . آنچه