و هو محمد بن عبد اللّه القصار الهروى ، من فتيان مشايخ هراة 85 من افتى المشايخ فى وقته و احسنهم هديا و خلقا و طريقة . و خواجه بو عبد اللّه بو ذهل به وى قبول 86 داشت عظيم ، و وى را كارها كرده 87 .
2 - وقتى وى را گفت : خواجه ، اين همه مىكنى ، آخر تو مرا به در شهر بيرون خواهى كرد . گفت : من ؟ گفت 88 : تو . روزگارى برآمد 89 و وى رئيس هرات بود و قبول بود عظيم 90 .
3 - محمد عبد اللّه گازر سخن نيكو گفتى در معاملت 91 و ترك دنيا ، و آن سخن وى مى اثر كرد 92 در دلها . بسيار مردمان دست از دنيا بداشتند و از املاك خود بيرون آمدند . خواجه بو عبد اللّه 93 او را از شهر گسيل كرد . گفت : بوايد رفت 94 از شهر به حوالى جايى كه خواهى مىرو كه سخن 95 تو مردمان را زيان مىدارد . وى را بيرون كرد .
4 - خواجه بو عبد اللّه والى شهر بود و پدر هاريوكان بود . شب 96 و روز تيمار خلق شهر مىبرد 97 . يعنى چون مرد دست از دنيا بدارد ، سيم سلطان بريده گردد .
5 - و خواجه بو عبد اللّه چهار سال خدمت شبلى كرده بود ، بىسؤال مالى عظيم 98 بر وى نفقه كرده . شبلى وى را جواد خراسان گفتى و حافظ بود و ثقه و مكثر 99 .
6 - شيخ الاسلام گفت كه : محمد عبد اللّه گازر ، دوست محمد نفيسه بود 100 ، پدر مادر 101 شيخ عمو . سيد بوده بزرگ ، از ده غزوان بود ، قريهاى به هرات 102 ، و رفيق ليث پوشنجه بود 103 .
7 - وقتى آمد به خانهى محمد عبد اللّه گازر به در خشك به سر كوى انديان .
محمد عبد اللّه وى را 104 جايى بنشاند ، گفت : تو ايدر بنشين كه تا من 105 چيزى آرم ، خوردنى . برفت 106 و محمد نفيسه را فراموش كرد يك هفته را 107 . چون باز آمد ، وى را ديد همانجا نشسته 108 بر وعدهى وى . رنجه گشت صعب . گفت : محمد ، من ترا فراموش كردم ، بتأسف . گفت : رنجه مشو كه اللّه وحشت تنهائى از دوستان
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 597
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٥٩٧