كه برود ، چون بازگشت ، خلقى عظيم با وى 107 بيرون آمدند و با وى فرا رفت استادند 108 . پرسيد از خادم كه ايشان كهاند 109 ؟ گفت : به خدمت تو مىآيند 110 .
او صبر كرد ، چيزى نگفت تا به بالاى آمد 111 به سر راه . وى رسيد فرا بالا و باد مىجست به زور ، وى شلوار باز كرد 112 و بول كردن آغاز كرد و مىفاند 113 تا همه جامههاى ايشان پليد گشت 114 و آن خود 115 . آن قوم گفتند : احسنت ، اينت شيخ ! اينت معاملت 116 ! همه منكر از وى بازگشتند .
و وى يك مريد داشت كه با وى بيرون آمده بود ، پس وى مىرفت 117 ، دل پرانكار ، كه اين چه بود 118 كه وى كرد ؟ قوم مريدان را ارادت تازه 119 و نظرهاى نيكو با وى مىآيند ، تبرك و خدمت را ، نگر كه او چه كرد 120 ؟ ميره مىرفت آب آمد . وى رفت همچنان 121 با مرقع و جامه در آن آب 122 ، و خويشتن بشست و آمد بيرون 123 و فرا رفت ايستاد 124 و روى باز كرد ، خادم 125 را گفت :
نگر كه انكار نكنى كه آفتى بدان عظيمى و چندان فتنه و شغلى بزرگ 126 ، به اين مقدار ، به بولى 127 از خود باز توان كرد و آن 128 به آب پاك گشت ، چرا مئونت آن بايد كشيد . چه به كار آيند 129 ؟ جز از آنكه مردم ، رعنا و معجب كنند 130 و از مايهى مردم خورند 131 و شغل دل افزايند . و آن قبول پيش از عيب باشد ، چون عيبكى 132 اندك پديد آيد ، يا كارى نه بر مراد 133 ايشان ، همه منكر گردند .
19 - شيخ الاسلام گفت كه 134 : دانى كه او آن چرا كرد 135 ؟ از شادى آنكه از ايشان آمده بود 136 ، آن 137 برو واجب شد . اگر او در خشم شدى ازيشان 138 ، اگر ايشان كافر بودندى 139 ، اللّه ايشان را همه هدى دادى 140 .
20 - قال ابراهيم بن المولد 141 : رايت فيما يرى النائم ، اخى ابا اسحاق ، فقلت له اوصنى ، فقال : عليك بالقلة و الذلة الى ان تلقاء ربك .
21 - و گفت : چه كارست درزى را با تبر 142 ؟ هركس را كار خويش ، و هر درخت به بار خويش 143 .
22 - شيخ الاسلام گفت كه : قبول پس آن باشد كه عيب 144 تو بداند ، آن نه
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 541
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٥٤١