تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 539

مساهمون:

ص٥٣٩
بودم از بيم وى نيارستم گفتن كه در وصالم 49 - لقمه‌اى در دهان نهادم . در ميان خوردن گفتم : ايها الشيخ ، سؤال دارم . گفت : بگوى . گفتم : متى يطيب 50 العيش مع الحق ؟ گفت : اذا سقط الخلاف . پس گفت : كل كل ، بخور بخور 51 . 10 - شيخ الاسلام گفت 52 : از شيخ با حامد دوستان پرسيدند ، به مرو ، كه : متى تسقط الحشمة ؟ گفت : اذا قدمت الصحبة سقطت الحشمة . اين حكايت بو سعد مالينى آرد از وى 53 . 11 - شيخ الاسلام گفت كه 54 : بو عبد اللّه خفيف را هنگامى با شيخ موسى عمران جيرفتى خويسه افتيده بود 55 . نامه فرستاد به وى يا پيغامى ، به جيرفت ، كه 56 : من در شيراز هزار مريد دارم گر از هريكى 57 هزار دينار خواهم ، شب را زمان نخواهند 58 . موسى عمران جواب باز فرستاد 59 كه : من در جيرفت هزار دشمن دارم كه هركه بر من دست ياوند مرا تا شب درنگ ندهند 60 و زنده بنه‌گذارند 61 ، صوفى توئى يا من ؟ 12 - شيخ الاسلام گفت كه :

شيخ موسى عمران جيرفتى .

سيد بوده به جيرفت 62 . پير شيخ بو عبد اللّه طاقىايد 63 . طاقى شاگرد وىايد 64 و با وى صحبت داشته بود . 13 - شيخ الاسلام گفت كه : ميان خواجه على حسن كرمانى ، به كرمان ، خويسه افتيده بود 65 با خليل خازن . وى نامه به خواجه على فرستاد و در آن نبشت كه 66 : تو از بام فرا تا چاشتگاه ، مى دارو و شربت 67 و گوارش خورى ، تا چيزى يا طعام ، نيك خوش بتوانى خورد 68 ، يعنى از تنعم ، و مرا از بام فرا تا چاشتگاه 69 گرد بر بايد گشت ، تا چيزى ياوم 70 كه بخورم ، صوفى توئى يا من ؟ 14 - مى طعنه مىزدند 71 و نمىپسنديدند قبول جستن و داشتن مشايخ 72 ،