تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 514

مساهمون:

ص٥١٤
آن چنان بود كه : نوجوانى آمده بود قوالى 96 مىكرد وى را ، پنهان از شيخ بو عبد اللّه 97 . فرا كرده بودند ، تا چيزى مىخواند . بو بكر اشنانى در سماع خوش شد ، از بام بيفتاد و برفت . شيخ بو عبد اللّه گويد كه : شدم آنجا . گفتم : او را چه 98 مىخواندند ؟ گفتند : اين دو بيت 99 :
دنف يذوب بدائه * و الموت دون بلائه ان عاش عاش منغصا 100 * او مات مات بدائه
آن كودك گسيل كرد و گفت : پس اين ، گرد 101 اين قوم مگرد . بو عبد اللّه 102 خفيف چهار روز از خود غايب بود ، و بو بكر اشنانى در گور كردند 103 و شيخ بو عبد اللّه بىخبر . 12 - شيخ الاسلام گفت 104 : تشنه را آسايش در چه ، مگر در آب 105 . 13 - و گفت : وفاى دوستى در دوستى به رفتن است 106 . ان قلت لى مت مت سمعا و طاعة . البيت 107 . و من طبقة 108 الخامسة ايضا

شيخ بو بكر طمستانى 109

. 1 - شيخ الاسلام گفت كه 110 : شيخ بو بكر طمستانى پارسى بوده 111 به نشابور بود . شاگرد شبلى بود و آن ابراهيم 112 دباغ شيرازى . از مهينان مشايخ بود و بر بلندتر حال ، يگانه به حال خود و وقت خود 113 . شبلى وى را بزرگ مىداشت و بزرگ مىنهاد محل و قدر او 114 . با مشايخ پارس صحبت كرده ، و وى را حرمت عظيم 115 مىداشتند به نشابور . و آنجا برفته در سنه 116 اربعين و ثلاثمائة . 2 - شيخ الاسلام گفت كه : بو بكر طمستانى گويد 117 : ما الحياة الا فى الموت ، يعنى ما حيوة القلب الا فى اماتة النفس .